SHAHIN NAJAFI OFFICIAL BLOG

‏نمایش پست‌ها با برچسب گفتار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گفتار. نمایش همه پست‌ها

آذر ۲۷، ۱۳۹۵

The Helpless Shriek of the Iranian Musician Shahin Najafi - for Syria


Syria, forgive me never!
I can neither bring back your mothers, fathers and children resting in the soil
Nor I can rebuild your cities, houses and gardens
I only will carry this eternal shame on my shoulders
May it be the courage
To share the deep sorrow inside me with you and your people
I am ashamed of the deeds of the tyrant rulers of my land
Who having the factitive names of the gods, are from the transgressors
No! This shame will not diminish your suffering
It’s only my saturnine breath which conks exhausted with your agony


Der Hilflose Schrei vom iranische Musiker "Shahin Najafi"
Syrien verzeih mir niemals
Ich kann dir deine verlorenen Mütter, Väter und Kinder nicht wieder ins Leben zurückholen.
Deine geborstene Städte, Häuser und Gärten kann ich nicht wieder aufbauen.
Ich verzeihe mir nicht, dass ich so lange untätig, erst jetzt den Mut aufbringe, mein tiefstes Mitgefühl deinem Volke zum Ausdruck zu bringen.
Ich schäme mich, was mein Land euch in Namen falscher Götter antut.
Ich habe dir damit keinen Schmerz vermindert, nur das Weiteratmen fällt mir nun weniger schwer.



مرا نه توان آن است كه مادران و پدران و فرزندان در خاك خفته‌‌‌‌ات را باز گردانم
و نه شهرها و خانه‌‌ها و باغ‌‌هايت را دوباره آباد سازم
تنها اين شرمسارى جاودانه را بر دوش خواهم كشيد
تا شايد شهامتى باشد
تا اينچنين غم عميق وجودم را با تو و با مردمانت تقسيم كنم.
من شرمسار كردار حكمرانان غاصب سرزمينم هستم
كه با نام دروغين خدايان، از خطاكارانند.
نه! اين شرمسارى چيزى از رنج تو نمى‌‌كاهد
تنها نفس‌‌هاى سنگين من است كه با رنج‌‌هاى تو از رمق مى‌‌افتد

خرداد ۱۹، ۱۳۹۵

صدای بیصدایان ـ شاهین نجفی

دیروز آرش صادقی را برای ۱۹ سال حبس ربودند. یکشنبه گذشته مهدی و حسین رجبیان به زندان رفتند. بهنام موسیوند، زینب جلالیان، سعید شیرزاد، محمدصدیق کبودوند، امیر امیرقلی، افشین سهراب‌زاده و گلرخ ایرایی و بسیارانی دیگر یا در بند و یا در انتظار حبسند! ما را با خبرهای کذایی منحرف می‌کنند. هیچ فریادرسی نداریم جز فریادمان. من این شعر را برای تنهایی عزیزترین‌ جان‌های آزاده نوشته‌ام و پیشاپیش تقدیم می‌کنم به آنان که سرخم نکرده‌اند و از باقی دوستان دیروز و امروزم می‌خواهم، حواشی را کنار بگذاریم و یکبار همه با هم در اتحاد، صدای ضجه‌های کارگران زیر شلاق و هنرمندان و فعالان سیاسی و اجتماعی در بند باشیم و به هرشکلی با شعر، ترانه و هرچه که به ذهن و توان‌مان می‌رسد، اجازه ندهیم تا این عزیزان در زندان فراموش و شکسته شوند. من در این حرکت از هومن عزیزی و مریم هوله دعوت می‌کنم که این راه را ادامه دهند و رفقای دیگر را نیز دعوت به این کار کنند.


صدای بیصدایان ـ شاهین نجفی
نوزده سال حبس بی‌پایان؛ بی‌خداحافظی برادر جان؟
!گل همسنگرت چه خواهد شد؟ پرپرش می‌کنند در زندان!
همه در خواب خر چه بی‌گوشند؛ چشم‌ها محو تكه اي از نان
حبس و حصر و شکنجه و شلاق... نکند برکت است از رمضان؟
دست‌های بریده‌ی ما را پس چرا هیچکس نمی‌بیند
آنقدر عادی شده همه چیز؛ نيم دیوانه‌، نيمه اي نادان
پشت هر سایه حجمی از وحشت غرق در عمق این لجنزاریم
همه همدست جرم هم هستیم؛ چه گناهی؟ همه طلبکاریم!
آب و نانی دهانمان را خورد، گرگ با خنده بره‌ها را برد
مانشستیم و ورد می‌خواندیم: قل اعوذ برب از انسان
به کدامین خدای سجده کنم؟ به خدای رحیم یا رحمان
به خداوند قاصر و غاصب؟ یا خداوند خالق زندان؟
نه! خدا یک بهانه‌ی دور است؛ “نیست“ از اتهام معذور است
" هست"یعنی من و تو و ماییم؛ ما كه حال و گذشته، فرداییم
معنی فهم و هستی و عقليم ، خالقان خدا و رویاییم
سوژه و فاعل تکامل جان، سیر تکوین فهم و احساسیم
منطق و عقل خلق ما هستیم، همچنان هم به عشق حساسیم
اسم شب توی چشم خسته‌ی ما، ناشی از اراده‌ی من و توست
ما خداییم پس قبول كن اين چشم‌ها را دوباره بايد شست
در جهانی که ابتذال صدا، هنر ناب چرک لمپن‌هاست
ملتی نشئه پای تلویزیون شاد از لودگی شومن‌هاست
تو صدای بلند فردایی، تو تجسم برای رویایی
تو شجاعی که زنده در میدان حق خود را به نعره می‌خواهی
من تو را شعر می‌کنم شاید دفتر درس بچه‌ها بشوی



اسفند ۲۰، ۱۳۹۴

گفتار چهاردهم - حرامزاده‌های مقدس

ناشناس عزيز
رهبر تو با غرب نمايش نرمش قهرمانانه بازى مى‌كند!
دولت‌مردان تو رفيق فاب آمريكاى تا ديروز جنايتكارند!
فرماندهان سپاهى تو نبض اقتصادى كشور را در دست دارند!
حساب‌هاى بانكى همدستان بازارى نظام اسلامى تو از دلار و يورو و پوند پر است!
ببوها و بوبوها و ريچ‌كيدزها و پسرحاجى‌هاى متصل به نظام و رفقاى باغ و حمام تو در لندن و نيويورك، بورس تحصيلى مى‌گيرند و پشت عناوين حقوق‌بشرى و ژورناليست و تحليلگر، پادوى سياسى نظام مى‌شوند!
هنربندان مبتذل تو، يك ماه در سال زنجيرزن و سينه‌زن و نذرى‌بده‌اند و از ثواب خود سلفى مى‌گيرند و از جلو با مردم مغازله مى‌كنند و از پشت با حكومت معامله!
پس
حرامزاده‌ها، حرم‌زاده‌هاى حرام‌خورند!
وطن‌فروش‌ها، دزدان و چپاولگران همدست كلان‌شركت‌هاى غربى‌اند!
نجس، رهبر توست كه دستانش به خون سعيد و فرزاد و ستار آلوده است!
خائن، رسانه و مدير و روزنامه‌نگارى‌ست كه براى تبليغ دروغ و وارونه‌كردن واقعيت از دولت‌ها پول مى‌گيرد!
ما دهان‌مان مسلح است، باش تا صبر فرزندان فقر به سر رسد!
ش.ن.ل.ع


بهمن ۱۲، ۱۳۹۴

گفتار دوازدهم - باکور

باکور ( کردستان ترکیه)، بوی خرید و فروش و تفریح نمی‌دهد
خورشیدش در محاصره است و خاکش بی‌رحمانه با خون فرزندانش رفیق
اینها با مرگ سلفی می‌گیرند!
فاشیسم دولتی ترکیه با یک ارتش درنده به جان‌شان افتاده و هر روز می‌کشد! زمانی صدای کوبانی جهانی شد و حالا در میان تجارت شیرین ترکیه و غرب، باکور بی‌صدا می‌میرد. من فقط یک نفرم و این کمترین سهم من به تاریخ است. سهم خودت را ادا کن رفیق من!
مقاومت زندگی‌ست. قدم اول این است که اطلاع رسانی کنیم.


آذر ۱۲، ۱۳۹۴

برای گلایول - گفتار یازدهم

او را می‌زنند او را به بی رحمانه‌ترین شکل می زنند. وقتی آزاد بود گفتند چرا در زندان نیست و حالا در زندان است و می‌گویند باید بمیرد تا وقتی مرد با جنازه‌اش سلفی بگیرند. این واقعیت جامعه‌ی ایران است. وقتی می‌گویم واقعیت یعنی آنها که واقعا زندگی می‌کنند و نه فرودستان و نه بیچارگان و نه فراموش‌شدگان تاریخ! آنها را می‌گویم که پدرحاجی‌شان آنقدر پول داشت که خرج تحصیل‌شان در غرب را فراهم کند. آنها را که آنقدر بیکار و بی‌عار هستند که در سیاه‌ترین روزهای ایران مانند حشراتی ناقل بیماری‌های فرهنگی در فضای بی پدر و مادر ایرانی بچرخند و فحاشی کنند. همان‌ها که وجودشان، تمام تفکرات و احساسات‌شان تقلبی و دزدی‌ست و به پشتوانه‌ی یک سیستم امنیتی، خودفروش‌ها و آدم‌فروش‌ها را پروار می‌کنند.
آنها که ریشه‌هایشان را باید تا قلب اتاق‌های اطلاعات رصد کرد. باید به این دولت جدید تبریک و دست‌مریزاد گفت! اینها می‌دانند که این روزها کشتن آدمها خرج دارد، پس بهتر است آنان را به لجن کشید! انتظار نداشته باش که دولت ته‌ریش و لبخند و امید و تدبیر سربازان بسیجی دهان گشادش را با باتوم و زنجیر و پنجه بکس به خیابان بکشاند، نه! آنها جانوران اجیرشده‌ي بی مزد و منتی دارند از جنس لمپن‌های سیاهپوش گوبلز! اینبار پشت ماسک‌هایی که ما نمی‌شناسیم!
همان جوک‌سازهای ماجرای اسیدپاشی! همان طنازهای مرگ حاجی‌ها! همان کول‌های همیشه مچکر! همان دلقک‌های متوسط که از ترس تصور کهریزک به لودگی و مسخرگی می‌افتند! آنقدر وقیح و بی‌شرم شده‌اند که رفقای اطلاعاتی‌شان شاعر را بی حکم می‌گیرند و اراذل و اوباش‌ مجازی که از صدای باد شکم رم می‌کنند، شادمانه کف می زنند و جشن می‌گیرند! نگاه کنید چند رسانه به این خبر پرداخته‌اند؟ مگر ما مرده‌ایم که این جماعت اینطور بر تن شاعر زندانی شلاق می‌زنند؟
بر تن شاعری که در بدترین و سخت‌ترین لحظه‌های تهدید و مرگ بر سر باورش ایستاد و کوتاه نیامد و توبه نکرد. به کرده و نکرده‌اش اقرار نکرد. همکارانش را نفروخت و از ترس جهنم به مار غاشیه پناه نبرد. تن به رای دولت نداد و سعی نکرد که جذب اصلاح‌طلبان و رسانه‌ها‌ی بی‌طرف حقوق‌بگیر شود. به فاشیسم وطنی دهن‌کجی کرد و فاشیسم مذهبی را به سخره گرفت! گلرویی حتی وقتی دشمن و بدخواهش بد می‌دید در دفاع از حقوقشان کوتاهی نمی‌کرد. فرشته و معصوم نیست اما با موقعیتی که داشت خیلی بیشتر از دیگران می‌توانست به بدنه‌ی سیستم بچسبد و تنها برای عشقی مهمل و یک وطن تخیلی و یک مشت مفاهیم بی‌ربط ترانه بسراید و پولش را بگیرد و فحش هم نخورد. چرک قلب و کینه‌ی عمیق این جانوران مجازی ربطی به نقد کار گلرویی ندارد و اگر داشت، باید در گفتمانی حرفه‌ای دنبال می‌شد و نه با قداره‌کشی و لات‌بازی مجازی! این نفرت و کینه و دشمنی ریشه در جایی دیگر دارد.


آذر ۰۲، ۱۳۹۴

پناهنده - گفتار دهم

Refugee

باید بنشینم و عکس‌ها را نگاه کنم! باید خبرها را بشنوم و بخوانم و همین کافی‌ست تا از درون منفجر شوی! من هم زمانی زندگی‌ام آن شهر بارانی و مردم عبوس و عشق‌های غمگین‌شان به فوتبال ستمدیده و قهرمان‌های مرده‌اش بود و دریایی که آن اواخر دیگر نان نمی‌داد و جان می‌گرفت. اما وقتی دیگر دلیلی برای ماندن نداشته باشی کوله‌ات را جمع می‌کنی و می‌روی! وقتی کسی از من از مهاجرت می‌پرسد می‌گویم ببین به مرز مرگ و زندگی رسیده‌ای یا نه! آنوقت بیا! حالا اینها، همینها همین لب‌دوخته‌ها همینها که من هستند! اینها که باید بمیرند تا مرگ‌شان خبری شود! پشت مرزهای قانونی! پشت خاطرات مشترک‌مان! به چشم‌هایشان نگاه کن!
من اینها را می‌شناسم. اینها هم‌محلی‌های منند! هم‌محلی‌های زحمت و زجر و ذلت! هم‌محلی‌های فقر و فحش و فضاحت!
اینها فرزندان لب‌دوختگان تاریخ‌‌اند
اینها که دهان‌ نداشتند و لب‌های سکوت‌شان را در
در غریب‌ترین غربت‌ها دوختند
تا شاید دیده شوند!
با چشمانی مغرور و عجیب غمگین!


آبان ۲۷، ۱۳۹۴

قرآن - گفتار نهم

پیرو پروژه‌ی معرفی کتاب به دوستان كتابى كه امروز به شما معرفى مى‌كنم نامش قرآن است. به اعتقاد مسلمانان نويسنده‌ى اين كتاب موجودى فرازمينى به نام الله مى‌باشد. اين موجود فرازمينى از طريق شخصى به نام محمد فرزند عبدالله و به صورت تدريجى ١١٤ بخش يا سوره را به ٥٠ نفر ديگر منتقل كرد. اين افراد با تلاش براى حفظ اين بخشها و پس از مرگ محمد و در طول حكومت جانشينانش آنها را به صورت يك كتاب جمع‌آورى كردند. مسلمانان قرآن را يك معجزه ميدانند. به عقیده‌ی مومنان به قرآن ، انسان می‌تواند بدون نیاز به خواندن و فهمیدن کامل قرآن به آن ایمان بیاورد و اینرا یکی از بزرگترین معجزات قرآن می‌دانند. به عقیده‌ی آنها، فرامین قرآن جهانشمول و فرامکانی وفرازمانی‌ست، يعنى انسانها از صحراى عربستان تا قلب قطب شمال مى‌توانند با اجرای فرامين قرآن زندگى درست و مناسبی داشته باشند. قرآن برخلاف بسيارى از كتابهای موجود، رشد فكرى، بلوغ ذهنى، ترویج صلح‌طلبى، انساندوستى، رعايت حقوق زنان، رعايت حقوق حيوانات، حل تمامى مشكلات اجتماعى وسیاسی، حل بحران فقر، اعتلای ازادی، اجرای عدالت اجتماعی، حل و رفع تمامی تضادهاى فلسفى و منطقی و در نهايت سعادت و خوشبختى کامل زندگى انسانها در هرجا و هرزمان و به هر شكلى را موجب‌ می‌شود. هیچ کتابی زیبایی و شیوایی و فصاحت و بلاغت و کمال قرآن را ندارد.
با این توصیفات شاید لازم باشد که هر انسان عاقلی حتی برای یکبار هم که شده این معجزه را مطالعه کند، اما پیش از مطالعه و فهم آن باید به آن ایمان بیاورید. یعنی در ابتدا نیازی به مغزتان نخواهید داشت. وقتی ایمان آوردید و آن را با ایمان‌تان خواندید، می‌توانید مغزتان را آرام فعال کنید تا آنچه را که غیرقابل فهم است به دیگران بفهمانید، حتی پیش ازاینکه آنرا خود فهمیده باشید! قرآن در این زمینه یعنی فهماندن قرآن به بی‌ایمان‌ها یا همان کافران روش‌های جالبی را پیشنهاد می‌دهد که هم در نص صریح آن موجود است و هم خود شخص محمدبن‌عبدالله در زمان حیاتش از این روش‌ها استفاده‌های لازم را کرده است.
باشد تا همگی رستگار شوید

فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّىٰ إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً حَتَّىٰ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ۚ ذَٰلِكَ وَلَوْ يَشَاءُ اللهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَٰكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ ۗ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ


آبان ۲۲، ۱۳۹۴

بی‌شناسنامه‌ها - گفتار هشتم

جایی بودیم و پرسش و پاسخ هم بود که یک خانم اهل افغانستان از من پرسید: شما که از انسان می‌گویی چرا درباره‌ ی افغانستان چیزی نخوانده‌ای؟ گفتم اشاره کرده‌ام اما کافی نبوده حتما! بعد موبایلم را درآوردم و بخشی از دموی تراک سلام را (که هنوز منتشر نشده بود) پخش کردم، وقتی می‌گویم سلام منو برسون به بی‌شناسنامه‌ها، بچه‌های افغان! همین! اما حالا هرجا این کار را می‌خوانم صدها دهان با من به آنها سلام می‌فرستند! به قندهار و کابل و هرات، به غوریان وبامیان و مزارشریف!
اما در این چند روز گذشته، دولت آلمان تحت فشار دلواپسان فاشیست، تمام زور و توان خود را ذخیره کرده تا افغانستانی‌های پناهنده‌ را اخراج کند! چرا؟ مگرنه اینکه پیش از این همین‌ دول مهربان، دموکراسی و آزادی را با بمب به افغانستان پرت کردند؟ خوب آنها را به کشورشان باز می‌گردانند تا شاید بتوانند دروطن امن خود سهمی از مرگ داشته باشند! اما نوبل ملاله را چه کنیم؟ نکند دخترک نمی‌داند تیر حقیقی از کجا شلیک شده که با شرکاء عکس یادگاری می‌گیرد؟! از تفنگ حقوق‌بشر در دستان طالبان؟! نه نه نه ما شکاکان را چه به حقیقت آزادی؟! ما تنهاهمین مرگ‌های فجیع و غریبانه‌‌‌‌‌‌ و نمایش عربده‌های توخالی دولتمردان، آن پهلوان‌پنبه‌های پوچ و تاریخ خونی هزار هزار هزاره‌ی سربریده را می بینیم و گویا طعم تلخ امنیت و بوی تند تریاک آزادی را نمی‌فهمیم! چه کنیم شعور دستگاه گوارش ما با مفاهیم مک‌دونالدی و گوشت بشر برشته شده در منطق کی‌اف‌سی میانه‌ای ندارد! من کارگر فست‌فود‌ها بود‌ه‌ام و می‌دانم که گوشت‌های یخ‌زده‌ی آنها تاریخ مصرف‌شان تمام شده! تمام این مدت می‌خوردیم و بالا می‌آوردیم. شاید زمانش رسیده که رژیم غذایی‌مان را یکسره تغییر دهیم!


تیر ۲۱، ۱۳۹۴

خطاب به هنربندان - گفتار دوم

كاسه ی گدايی گرفتن و حق خود را با دريوزگی از حكام طلبيدن، چيزی جز تجلي نوعی از اختگی سياسی-هنری مدرن نيست. حال می توان با جديت فهميد و ديد كه ما از كجا و چطور سقوط كرده ايم. هنرمندان جامعه،آن بی انتها مستقلان و گردن كشانند و بايد بر هنر و هنرمند آن سرزمين گريست وقتی اينگونه خوار و خفيف می شوند و درگيرودار امنيت و نان و نام، حيثيت خويش را حصير نشيمنگاه دولتمردان مي كنند كه البته هيچكدام نصيبتان نخواهد شد. كه هرآنچه هنوز داريد را نيز از شما خواهند ربود و سوراخی را در جان تان بدون اماله نمي گذارند و تا انتهای ارگاسم سياسی شان كه دچار ساديسمی تاريخی هستند بايد مفعولی محكوم باشيد. ما بزدلی شما را می فهميم، آنچه نمی فهميم توامانی اين ترس با هنرتان است.





نه عزیز من نه بحث نفهمیدن زندگی در شرایط سانسور است و نه قهرمان‌سازی و داستان‌سرایی! یک عده هنرمند مثل ناصرتقوایی و حسین پناهی و بیضایی و ... در مقابل زور مقاومت می‌کنند و یک عده هم وا می‌دهند و وا‌ می‌روند. یک عده‌ی دیگر هم البته هستند که عملا به فحشا رسیده‌اند. اینها از مداحان و شاعران بیت و وابستگان فرهنگی/اطلاعاتی نظام هم پست‌ترند. از بهزاد فراهانی بگیر تا کیمیایی.
در انتها این نوشته‌ی فرج سرکوهی را هم بخوانید:
صفحه فیسبوک فرج سرکوهی


خرداد ۳۰، ۱۳۹۴

کلاه قرمزی

تعميرات‌چى: پسرجون چی‌ميخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟!
بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تيلویزیون نداری؟ ها؟
كلاه‌قرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!

در خانه‌ی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی می‌کرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان می‌داد. از آن تلویزیون‌ها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته می‌شد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیرات‌چی‌ها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه می‌خواهد می‌تواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنی‌ست. تلویزیون بزرگ ما اندازه‌ی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب می‌شد، برای جابه جا کردنش ماتم می‌گرفتیم. بعد يادم باشد از يخچال هم حرف بزنم. چند روز بی‌ تلویزیون می‌شدیم و بعد که تعمیر می‌شد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریال‌ها بود و غروب‌های ماه رمضان هم اجازه می‌داد تلویزیون‌مان داد بزند و قرآن و دعا گوش می‌کرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، هميشه مراعات چيزهايى را مى‌كرد كه براى ما بى‌خود و بى‌جهت بود. اينكه بلند نخنديم، بلند نوار گوش نكنيم، بلند حرف نزنيم؛ چراكه هميشه همسايه‌ها، يعنى "ديگران" برايش از خودش مهم‌تر بودند. انگار او نفس مى‌كشيد تا ديگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتون‌های صداوسیما و البته کلاه ‌قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریال‌هایی را دنبال می‌کردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقه‌ای که من از آن می‌آیم طول می‌کشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور می‌کند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیرایی‌مان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن كرد و یک گلدان با گل‌هایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهارده‌سالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پيرها. با هر حرکت و حرف کلاه‌قرمزی جمعیت از خنده می‌ترکید. در سکانس آغازین فیلم، خاله‌ی کلاه‌قرمزی روی پشت‌بام خانه دنبال کلاه‌قرمزی می‌گشت و به جعبه‌ی خالی تلویزیونی از کارافتاده می‌رسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به يکدیگر نگاه کردیم! دیالوگ‌ها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما می‌خندند. خاله‌ى كلاه‌قرمزى لهجه‌ى تند گيلكى داشت و شبیه مادرم حرف می‌زد. بعد کلاه‌قرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف می‌زنند! و خراب‌کاری‌هایش و بازهم خنده‌های مردم و من بیشتر توی خودم و صندلی‌ام فرو می‌رفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاه‌قرمزی در مقابل مغازه‌ی تعمیرات وسايل خانگی رسید.

تعميرات‌چى: پسرجون چی‌ميخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟!
بچه جون مگه تو تو خونه‌تون تلویزیون نداری؟ ها؟
كلاه‌قرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!

اینجا دیگر بغضم ترکید و اشک‌هایم آرام جاری شد. حالا مى‌فهمم كه چرا هنوز كه هنوز است وقتى گريه مى‌كنم با خشم اشك مى‌ريزم. سالها بعد دانستم که نام طبقه‌ام چیست و چرا به آن فرودست می‌گویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایه‌ی ما، با آن لهجه‌ی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانه‌شان پرواز می‌کرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالویی‌رنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیون‌شان حتی از راه دور کنترل می‌شد! آن دیالوگ کوتاه کلاه‌قرمزی و تعمیرات‌چی همچنان سالها برایم چالش‌برانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقه‌ی فرودست باقی ماند.

این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!

حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطه‌ام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانه‌ام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکل‌های مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شست‌و شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این كمدى/تراژدی شدم. مصاحبه می‌کردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفته‌ام و چطور بوده‌ام. هم‌چنان كه هميشه از ويدئوهاى آواز خواندنم بيزارم و عموما پس از انتشار كار، با خودم قهر مى‌كنم و از هرچه كه انجام داده‌ام منزجر مى‌شوم و در جمع دوستان و آشنايان اجازه نمى‌دهم که در حضور من كارهاى مرا گوش كنند. هنر معشوقه‌اى‌ست كه سرانجام بايد با ديگران تقسيم‌ شود اما وقتى تقسيم شد، ديگر از آن تو نيست!


شاهین نجفی
درباره‌ی بخشی از من و گذشته‌ای که آنرا مشتاقانه و سخت بر دوش می‌کشم...
این همه تیلفیزیون داری روشن کن نگن خسیسی!
مرگ پول منه که تو جیبته پفیوز

دی ۱۴، ۱۳۹۳

مادر - گفتار پنجم

این روزها تنها یک چیز کم شده است: مادرم. اینجا دیگر کم می آورم. بغض مثل یک غده ی سرطانی تمام گلویم را می گیرد. پای لپ تاپ نشسته بودم. چه چیزی می دیدم و لبخند می زدم، نمی دانم. اما بعد انگار خودم را دیدم که چطور لبخند می زدم. زمان کش آمد. چند ثانیه شد،نمی دانم. انگار یک موج بزرگ را بالای سرم دیدم. باید داد می زدم و فرار می کردم. مرگ یک موج بزرگ است که آدم ها را با خودش می برد. مرگ بیرحمانه ترین قسمت این دنیاست. خیلی بیرحم، خیلی بیرحم. گریه نکردم. نه نه نه. واکنش من اسمش گریه نبود. التماس بود. می خواستم از یک کسی یا از چیزی که به سمت من در حال حمله است (از همان موج بزرگ) خواهش کنم که به من کاری نداشته باشد. بعد فرار کردم. از خودم و از شنیدن خبر فرار کردم. راه رفتم. چند ثانیه سکوت می کردم و دوباره داد می زدم. مادرم مرده بود. حالا بهتر می فهمم که مادرم مرده است. وقتی نوجوان بودم گاهی شب ها از خواب می پریدم و سرم را روی سینه ی مادرم می گذاشتم تا صدای تپیدن قلبش را بشنوم. کابوس نبودن اش انقدر وحشتناک بود که می توانست خواب سنگین مرا آشفته کند. بعدها هرچه بزرگ تر شدم، از او دورتر شدم. از هجده سالگی دیگر کنارش نخوابیدم. دیگر محبت هایش برایم سنگین شده بود. خواست دوست داشته شدن در من تغییر کرده بود. من می خواستم کسی را دوست داشته باشم و کسی مرا دوست داشته باشد که با من با تمام وجودش بخوابد. فهم من از زن مرا از مادرم دور کرد. مادر، مادر بود، زن نبود. و بعدها هرچه بیشتر در زنها غرق شدم بیشتر در جستجوی مادرم در آنها بودم و نمی یافتم. خوب آقای شاهین نجفی دیگر راضی شده ای؟ نگرانی ات بابت چیست؟ تنها کسی که می توانست آنقدر موجب نگرانی ات بشود که شب ها خوابت را آشفته کند، دیگر زنده نیست. حالا می توانی چهار نعل بتازی. به عقب نگاه نکن. همه چیز تمام شد. از این به بعد داستانت شکل دیگری به خودش می گیرد. احتمالا ازدواج می کنی و بعد بچه دار می شوی و بخش هایی وسیع از زندگی ات با خاطره ی موجوداتی دیگر شکل می گیرد. بخشی از زندگی ات با نگرانی هایت درباره ی کسی که تو را به وجود آورده بود سپری شد و بعدها نگرانی ات مختص کسانی می شود که تو آنها را به وجود می آوری و سالها می گذرد و احتمالا باید قلبت برای کسانی دیگر بتپد و برای کسانی دیگر اشک بریزی. زندگی اینگونه است. بیرحم و سخت و تو باید مثل احمق ها به اطرافت نگاه کنی و با چیزهایی اغلب مهم و مزخرف زمان را بکشی و پیش بروی. کار کنی و پول پس انداز کنی و سفر بروی و ماشینت را عوض کنی و حواست به آنها که تو را می پایند باشد و بعد در چشم هایشان لبخند بزنی و شب ها گاهی از خشم بسوزی که چرا در فلان دیدار حال آن مردک را جا نیاوردی و یا حتی با مشت دماغش را نشکستی. پیرتر که می شوی محافظه کار تر می شوی و شخصیت لهجه دار و شهرستانی ات را اتو می کشی و صاف و تربیت شده، نظام مسلط بر اجتماع را می پذیری و نقش یک سلبریتی کوک شده را بازی خواهی کرد. هنوز به یاد داری آن استاد دانشگاه متفرعن قصه را که از زور ناتوانی در سکس آن اواخر انگشتش نقش دولش را بازی می کرد؟ همان دیکتاتورقصه ی یوسا. از یک مرحله ای به آن طرف نقش آدمی بیشتر تزئینی و دکوری ست. شبیه شرمگاه استاد دانشگاه یا دیکتاتور. نمادین و بی خاصیت. زنت به جاهایی می رود که تو دوست نداری و تو از چیزهایی با او حرف می زنی که برای او خسته کننده است. پس از مدتی جذابیت های سکسی خویش را برای هم از دست می دهید و در خلوت هرکدام با کسی دیگر مشغول می شوید و دوباره گاهی یکدیگر را می بوسید و از دوست داشتن حرف می زنید. احتمالا از هم جدا می شوید دوستانه یا با دعوا. چه فرق می کند. دوباره تنها می شوی. تنها می خوابی. تنها غذا می خوری و تنها می میری. زندگی چیزی نیست جز روایت دویدن های مداوم و شادی های کوتاه و غم های عمیق و البته مرگ ...

شاهین نجفی
بخشی از کتاب وقتی خدا خواب است
برای یادروز دومین سال بدون صدای او...

مهر ۳۰، ۱۳۹۳

اسید بازی - گفتار چهارم

شاهين الان مد شده با قضیه اسیدپاشی شوخی میکنن آب میپاشن تو صورت دخترا تو خیابون ... این شوخی کثیف رو با منم امروز کردن ... خیلی ترسیدم ... گفتم دیگه صورتم نابود شد ... نمیتونم توصيف کنم تا چه حد ترسیدم ... وحشتناک بود ... خیلی بیشعورن بعضیا ... اين جملات دختر جوانى ست كه در تويتر برايم نوشت. دوباره آن شعر از مارتين نيمولر در برابر چشمانم رژه مى رود: اول سراغ کمونیست ها آمدند، سکوت کردم چون کمونیست نبودم. بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند، سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم. بعد سراغ یهودی ها آمدند، سکوت کردم چون یهودی نبودم. سراغ خودم که آمدند، دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید. عزيز باور كن سكوت آخرين سنگر نيست. تجويز سكوت براى يك جامعه ى عقيم شده، در بهترين حالت مانند مرفين براى معتاد هروئينى ست. حالا جامعه ى ما معجونى است از بى تفاوتى و تمسخر. جامعه اى كه ابتداى دهه ى شصت، قتل عام سربازان و درجه داران و نظاميان دوره پهلوى را ديد و سكوت كرد. بعد مجاهد و فدايى را قتل عام كردند و سكوت كرد. بعد كردها را تكه تكه كردند و سكوت كرد. بلوچستان را تحقير كردند و سكوت كرديم. ترك ها و گيلك ها و لرها را به مسخره كشاندند و سكوت كرديم. سال شصت و هفت آمد و كيلو كيلو انسان را كشتند و خاوران غمگين و فراموش شده ... و سكوت كرديم. هجده تير بى سرانجامى نشستيم و بى پناهى دانشجويان را نگاه كرديم و سكوت كرديم. قتل هاى زنجيره اى شد و سكوت كرديم. واى جان آدم آتش مى گيرد وقتى محمد مختارى و پوينده و سيرجانى ها را به ياد مى آورى. بعد جنبش سبز شد و نوشابه ها شمشير شد و در ماتحت معترضان فرو رفت و سكوت كرديم. اين اواخر زندانيان را لخت مادرزاد در زندان به نمايش گذاشتند و سكوت كرديم. حالا روى دختران و زنان و خواهران و عزيزان مان اسيد مى پاشند. باز هم سكوت مى كنيم؟ نه. راه حل بهترى نيز هست. فلاكت مان را به مضحكه مى كشيم. بازى مى كنيم. كسى روى مردان و پسران مان كه اسيد نپاشيده!!! زن مگر چيزى بيش از چند سوراخ براى تخليه ى مردان ست؟! سكوت نمى كنيم، مسخره مى كنيم. آب وحشت روى صورت دختران مان مى پاشيم تا از ياد نبرند در كجاى جهان نفس مى كشند. انسان آن فراموش شده ترين مفهوم، آن غائب لگدمال شده و لجن مال شده زير عناوين دين و ميهن و اخلاق است. سيستم اسيدپاش، اميد و تدبير را در شيشه هاى پلاستيكى روى صورت قربانيان منتخب مى پاشد. رسانه ى ملى سكوت مى كند. دولت سكوت مى كند . آنها هم كه تصور طعم اسيد را نمى شناسند، موضوع را به مسخره و شوخى مى كشند. تعجب نكن عزيز، اين حقيقت ماست. ما از چهره هاى له شده ى قربانيان اسيد متنفريم، چرا كه ظاهر آنها شبيه باطن ماست. تخريب شده، بيمار و زشت.

اسید بازی - گفتار ٤ شاهین نجفی

SoundCloud


YouTube