این کار، کار شریفیست. آنتیکس داستان افشین ناغونی را به رپ کشیده است. موسیقیاش روان و تیزهوشانه است. داستان افشین مثل زندگی تکتک ما بخشهای غمانگیز هم دارد اما درواقع از آن دست زندگیهاییست که باید دربارهاش قصهها نوشت. آمیزهای از اراده و شعور و شرف. رپ آنتیکس هم آدم را یاد آن بخش از رپ جوان و جدید و اتفاقا نادیدهگرفتهشدهی داخل ایران میاندازد. همان رپ واقعا زیرزمینی! رپی که صدای انسان و بوی خاک و رنگ خون دارد...
مرداد ۰۷، ۱۳۹۴
مرداد ۰۲، ۱۳۹۴
به مناسبت دوم مرداد سالگرد در گذشت احمد شاملو
او خود دليل بود، تا از ياد نرود همدست شدن با تودهى فرودستان، همدوش بودن با بچههاى اعماق. پدر تو را با ما نسبتى خونىست كه حقوقبگيرهاى سيستم نمىفهمند!
...
ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
ما در کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است.
دریا به جرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.
احمد شاملو
تیر ۳۰، ۱۳۹۴
شرنامه شماره صفر منتشر شد
امروز سی تیرماه است. امروز اولین شمارهی شرنامه منتشر شد. کار واقعی شرنامه به عنوان یک نشریهی مستقل، باید آموزش باشد. آموزش کمک میکند تا موضعمان در مقابل مفاهیم مشخص شود. پرسشها و نظراتتان را با رفقای شرنامه در میان بگذارید. شرنامه را به اشتراک بگذارید تا بقیهی رفقا هم در جریان باشند.
شرنامه یک رسانهی بیچیز است، اما بیهمهچیز نیست. پول ندارد، اما پرنسیب دارد، بیطرف نیست. نویسندهها و عوامل همکارش برای نام و نان کار نمیکنند و از همین روی همه با اسم مستعار قلم میزنند، چراکه هدف فراتر از اسامی آدمهاست. این حرکت، تجسم واقعی یک کار داوطلبانه و دلیست. آدمهایی از نقاط مختلف جهان که یکدیگر را نمیشناسند اما آشنای تاریخی یکدیگرند، برای یک هدف نفس میکشند. شرنامه تا جایی که بر سیستم باشد، رفیق ماست.
sharnamehinfo.wordpress.com
facebook.com/sharnamehinfo
twitter.com/sharnamehinfo
instagram.com/sharnameh
YouTube
telegram.me/SharnamehOfficial
facebook.com/sharnamehinfo
twitter.com/sharnamehinfo
instagram.com/sharnameh
YouTube
telegram.me/SharnamehOfficial
تیر ۲۳، ۱۳۹۴
گزارش شبکه رادیو تلویزیونی «ان دی آر» آلمان از شاهین نجفی
سکوت نمیکنیم ...
Shahin Najafi lässt sich nicht den Mund verbieten
Shahin Najafi Cannot be Silenced
Shahin Najafi Cannot be Silenced
Der deutsch-iranische Musiker Shahin Najafi lebt seit ein paar Jahren mit der Angst, jederzeit von Fanatikern ermordet zu werden. Doch davon lässt er sich nicht einschüchtern.
NDR.de
YouTube
DAS!
Konstantin Wecker am 13.07.2015 zu Gast bei Bettina Tietjen
YouTube
Facebook Video
YouTube
DAS!
Konstantin Wecker am 13.07.2015 zu Gast bei Bettina Tietjen
YouTube
Facebook Video
Bei NDR Shahin Najafi Konstantin Wecker https://youtu.be/EaaWUQvS1Vs
Posted by Shahin Najafi on Wednesday, July 15, 2015
تیر ۲۱، ۱۳۹۴
خطاب به هنربندان - گفتار دوم
كاسه ی گدايی گرفتن و حق خود را با دريوزگی از حكام طلبيدن، چيزی جز تجلي نوعی از اختگی سياسی-هنری مدرن نيست. حال می توان با جديت فهميد و ديد كه ما از كجا و چطور سقوط كرده ايم. هنرمندان جامعه،آن بی انتها مستقلان و گردن كشانند و بايد بر هنر و هنرمند آن سرزمين گريست وقتی اينگونه خوار و خفيف می شوند و درگيرودار امنيت و نان و نام، حيثيت خويش را حصير نشيمنگاه دولتمردان مي كنند كه البته هيچكدام نصيبتان نخواهد شد. كه هرآنچه هنوز داريد را نيز از شما خواهند ربود و سوراخی را در جان تان بدون اماله نمي گذارند و تا انتهای ارگاسم سياسی شان كه دچار ساديسمی تاريخی هستند بايد مفعولی محكوم باشيد. ما بزدلی شما را می فهميم، آنچه نمی فهميم توامانی اين ترس با هنرتان است.
نه عزیز من نه بحث نفهمیدن زندگی در شرایط سانسور است و نه قهرمانسازی و داستانسرایی! یک عده هنرمند مثل ناصرتقوایی و حسین پناهی و بیضایی و ... در مقابل زور مقاومت میکنند و یک عده هم وا میدهند و وا میروند. یک عدهی دیگر هم البته هستند که عملا به فحشا رسیدهاند. اینها از مداحان و شاعران بیت و وابستگان فرهنگی/اطلاعاتی نظام هم پستترند. از بهزاد فراهانی بگیر تا کیمیایی.
در انتها این نوشتهی فرج سرکوهی را هم بخوانید:
صفحه فیسبوک فرج سرکوهی
نه عزیز من نه بحث نفهمیدن زندگی در شرایط سانسور است و نه قهرمانسازی و داستانسرایی! یک عده هنرمند مثل ناصرتقوایی و حسین پناهی و بیضایی و ... در مقابل زور مقاومت میکنند و یک عده هم وا میدهند و وا میروند. یک عدهی دیگر هم البته هستند که عملا به فحشا رسیدهاند. اینها از مداحان و شاعران بیت و وابستگان فرهنگی/اطلاعاتی نظام هم پستترند. از بهزاد فراهانی بگیر تا کیمیایی.
در انتها این نوشتهی فرج سرکوهی را هم بخوانید:
صفحه فیسبوک فرج سرکوهی
تیر ۱۸، ۱۳۹۴
١٨ تير
خواب برگشتن آمريكا به اين مملكت يك خواب پريشان و بدون تعبير است!
اگه عكس مرا پاره كردند و آتش زدند هم سكوت كنيد (گريه حضار) اگر دانشجوى فريب خوردهاى حرفى زد من از او ميگذرم ... گريه حضار...
كى بود؟ چند روز بعد از ١٨ تير سال ٧٨؟
آقا رو به گريه انداختيم ديدي؟ اينطور زنگ مىزديم و تبريك مىگفتيم به هم.
٥ مرداد وقتى خاتمى دهن باز كرد، سرتاپا تف و خلط بوديم روى هيكلش كه اينقدر بزدل و زبون است. اين مهمترين نتيجهى ١٨ تير براى ١٨ سالگى ما بود! ما شكست نخورديم. ما تازه از سوراخ دعاى اصلاحطلبى دست كشيديم و فهميدم كه تو قبر اين جماعت جنازهاى نيست. فقط ١٨ سال داشتيم اما زود فهميديم! از چمران و شريعتى و حجاريان، به چه و دوبره و جزنى و سلطانپور رسيديم. شعرهامون سرخ و خاكسترى شد.
حالا اتفاقى نيفتاده كه! تو آروم باش! فقط چن نفر مردن و چن نفر ناپديد شدن و يه عدهى زياد هم زخمى! اما چرا بعضى از زخمها طول ميكشه تا خوب شه؟ مثل ساس زير پوستت كانال ميزنه! چرك ميكنه! پارهات ميكنه. تو آروم باش! اما از من نخواه كه فراموش كنم!
تیر ۱۴، ۱۳۹۴
اعزام آتنا دائمی از زندان به بیمارستان
گويا آتنا دائمى در كلانرسانههاى بىطرف! دوست و آشنايى ندارد كه با داستانش نمايش انساندوستى راه بياندازند! از ترس مال و منفعت و موقعيت هم كه به چيزخورى و توبه نمىافتد كه بالاخواهش شويم. چراكه ظاهرا او از متوسطها نيست. براى متوسطها حقوق بشر و كارگر و كودك كار، چيزى در حد تبليغ شورت و سوتين آنجلينا جولىست! چرتكه مىاندزند كه چقدر سود دارد! بچه بورژوا هم نيست كه براى حقوق مالكان بجنگد و بعدحلواحلوا شود. سيستم همه چيز را مىخرد، نمىبينى؟! بله بله عزيز همه قيمت دارند، فقط بعضىها قيمتشان خونشان است! از زندان رفت به بيمارستان...
عکس: خبرگزاری هرانا
تیر ۰۴، ۱۳۹۴
اتاق كتابخوانى
ما هنوز خودمان را نمىشناسيم! هنوز نمىدانيم كه چه نيروى عظيمى در اجتماع ناشى از ما نهفته است! رفقا تاريخ را بخوانيد و ببينيد كه هر جريان تاريخسازى هميشه ابتدا به شوخى گرفتهشده و سپس انكارشده و در نهايت سركوب شدهاست! اينچنين است كه فروغ زنده است، بااينكه ممنوع و سانسور است و فلان سياستمدار مرده و خاك بر سر!
جامعهى امروز ايران غوطهور در ابتذالى عمومىست. جامعهاى كه جز سود شخصى افراد چيزى نمىشناسد؛ معركهاى كه انسان در آن غايب است. آدمها به جاى اينكه به مفاهيم شك كنند، به يكديگر شك مىكنند و از هم دور مىشوند. دورافتادن آدمها و شيوع اختلافات غيرفكرى، فقط خدايان جهالت را شاد مىكند و اگر آدمى غرض و مرض نداشته باشد تلاش مىكند تا افراد در جامعه را به يكديگر نزديك كند. نجاتدهندهاى وجود ندارد! "سيمرغ رؤياها" چيزى جز جمع سىمرغ (يعنى ما، اجتماع) نيست. درمان دردها نياز به آگاهى دارد و آگاهى بدون عقل ناممكن است. بايد تبديل به جمعها و گروههاى كوچك و چندنفرهى كتابخوانى بشويد و سيستماتيك كتاب بخوانيد. صحبت يك مشت شعار و ادا و اطوار بورژوازى با چالش سطل و اينها نيست! اين داستان به اندازهى زندگىمان واقعى و مهم است. داستان سير"خودآگاهى"! بايد هركدام از رفقا به صورت نسبى تاريخ ، فلسفه ،دين، هنر، جامعهشناسى و روانشناسى را بشناسد! به هيچ استاد و معلمى نياز نيست! كافىست چند نفره و به صورت حرفهاى بخوانيد و بحث كنيد! با دوستان نزديكتان به جاى پرداختن به حواشى فوتبال و سريال و زندگى خصوصى ديگران و ولگردى اينترنتى، كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، بحث و جدل كنيد، موسيقى گوش كنيد! بنيان فكرى انسان از نوجوانى تا پيش از ٣٠ سالگى شكل مىگيرد و پس از آن فقط پختهتر مىشوى! كتابخواندن جرم نيست و هيچ نهادى شما را تهديد نخواهد كرد!
اين يك پيشنهاد براى حركت است، ونه نسخهپيچى از سر شكمسيرى و يا نمايش فضل و دانش!
نمىدانيد دقيقا چه كنيد؟ كتابخوانى چند نفره دقيقا يعنى چى؟
كدام كتابها ؟ در چه حوزههايى؟
من هم تلاش مىكنم به روشهاى مختلف تجربياتم رو در اختيارتان بگذارم.
پرسشهاتون رو بنويسين
جامعهى امروز ايران غوطهور در ابتذالى عمومىست. جامعهاى كه جز سود شخصى افراد چيزى نمىشناسد؛ معركهاى كه انسان در آن غايب است. آدمها به جاى اينكه به مفاهيم شك كنند، به يكديگر شك مىكنند و از هم دور مىشوند. دورافتادن آدمها و شيوع اختلافات غيرفكرى، فقط خدايان جهالت را شاد مىكند و اگر آدمى غرض و مرض نداشته باشد تلاش مىكند تا افراد در جامعه را به يكديگر نزديك كند. نجاتدهندهاى وجود ندارد! "سيمرغ رؤياها" چيزى جز جمع سىمرغ (يعنى ما، اجتماع) نيست. درمان دردها نياز به آگاهى دارد و آگاهى بدون عقل ناممكن است. بايد تبديل به جمعها و گروههاى كوچك و چندنفرهى كتابخوانى بشويد و سيستماتيك كتاب بخوانيد. صحبت يك مشت شعار و ادا و اطوار بورژوازى با چالش سطل و اينها نيست! اين داستان به اندازهى زندگىمان واقعى و مهم است. داستان سير"خودآگاهى"! بايد هركدام از رفقا به صورت نسبى تاريخ ، فلسفه ،دين، هنر، جامعهشناسى و روانشناسى را بشناسد! به هيچ استاد و معلمى نياز نيست! كافىست چند نفره و به صورت حرفهاى بخوانيد و بحث كنيد! با دوستان نزديكتان به جاى پرداختن به حواشى فوتبال و سريال و زندگى خصوصى ديگران و ولگردى اينترنتى، كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، بحث و جدل كنيد، موسيقى گوش كنيد! بنيان فكرى انسان از نوجوانى تا پيش از ٣٠ سالگى شكل مىگيرد و پس از آن فقط پختهتر مىشوى! كتابخواندن جرم نيست و هيچ نهادى شما را تهديد نخواهد كرد!
اين يك پيشنهاد براى حركت است، ونه نسخهپيچى از سر شكمسيرى و يا نمايش فضل و دانش!
نمىدانيد دقيقا چه كنيد؟ كتابخوانى چند نفره دقيقا يعنى چى؟
كدام كتابها ؟ در چه حوزههايى؟
من هم تلاش مىكنم به روشهاى مختلف تجربياتم رو در اختيارتان بگذارم.
پرسشهاتون رو بنويسين
خرداد ۳۰، ۱۳۹۴
کلاه قرمزی
تعميراتچى: پسرجون چیميخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟!
بچه جون مگه تو تو خونهتون تيلویزیون نداری؟ ها؟
كلاهقرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!
در خانهی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی میکرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان میداد. از آن تلویزیونها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته میشد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیراتچیها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه میخواهد میتواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنیست. تلویزیون بزرگ ما اندازهی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب میشد، برای جابه جا کردنش ماتم میگرفتیم. بعد يادم باشد از يخچال هم حرف بزنم. چند روز بی تلویزیون میشدیم و بعد که تعمیر میشد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریالها بود و غروبهای ماه رمضان هم اجازه میداد تلویزیونمان داد بزند و قرآن و دعا گوش میکرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، هميشه مراعات چيزهايى را مىكرد كه براى ما بىخود و بىجهت بود. اينكه بلند نخنديم، بلند نوار گوش نكنيم، بلند حرف نزنيم؛ چراكه هميشه همسايهها، يعنى "ديگران" برايش از خودش مهمتر بودند. انگار او نفس مىكشيد تا ديگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتونهای صداوسیما و البته کلاه قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریالهایی را دنبال میکردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقهای که من از آن میآیم طول میکشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور میکند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیراییمان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن كرد و یک گلدان با گلهایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهاردهسالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پيرها. با هر حرکت و حرف کلاهقرمزی جمعیت از خنده میترکید. در سکانس آغازین فیلم، خالهی کلاهقرمزی روی پشتبام خانه دنبال کلاهقرمزی میگشت و به جعبهی خالی تلویزیونی از کارافتاده میرسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به يکدیگر نگاه کردیم! دیالوگها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما میخندند. خالهى كلاهقرمزى لهجهى تند گيلكى داشت و شبیه مادرم حرف میزد. بعد کلاهقرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف میزنند! و خرابکاریهایش و بازهم خندههای مردم و من بیشتر توی خودم و صندلیام فرو میرفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاهقرمزی در مقابل مغازهی تعمیرات وسايل خانگی رسید.
تعميراتچى: پسرجون چیميخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟!
بچه جون مگه تو تو خونهتون تلویزیون نداری؟ ها؟
كلاهقرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!
اینجا دیگر بغضم ترکید و اشکهایم آرام جاری شد. حالا مىفهمم كه چرا هنوز كه هنوز است وقتى گريه مىكنم با خشم اشك مىريزم. سالها بعد دانستم که نام طبقهام چیست و چرا به آن فرودست میگویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایهی ما، با آن لهجهی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانهشان پرواز میکرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالوییرنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیونشان حتی از راه دور کنترل میشد! آن دیالوگ کوتاه کلاهقرمزی و تعمیراتچی همچنان سالها برایم چالشبرانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقهی فرودست باقی ماند.
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!
حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطهام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانهام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکلهای مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شستو شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این كمدى/تراژدی شدم. مصاحبه میکردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفتهام و چطور بودهام. همچنان كه هميشه از ويدئوهاى آواز خواندنم بيزارم و عموما پس از انتشار كار، با خودم قهر مىكنم و از هرچه كه انجام دادهام منزجر مىشوم و در جمع دوستان و آشنايان اجازه نمىدهم که در حضور من كارهاى مرا گوش كنند. هنر معشوقهاىست كه سرانجام بايد با ديگران تقسيم شود اما وقتى تقسيم شد، ديگر از آن تو نيست!
شاهین نجفی
دربارهی بخشی از من و گذشتهای که آنرا مشتاقانه و سخت بر دوش میکشم...
این همه تیلفیزیون داری روشن کن نگن خسیسی!
مرگ پول منه که تو جیبته پفیوز
بچه جون مگه تو تو خونهتون تيلویزیون نداری؟ ها؟
كلاهقرمزى: تیلویزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!
در خانهی ما تلویزیون بزرگی بود که سالها همراه من و مادرم زندگی میکرد. تلویزیونی که همه چیز را سیاه و سفید نشان میداد. از آن تلویزیونها که در دو سویش درب داشت و مثل کمد، باز و بسته میشد. دست دوم خریده بودیمش و آن اواخر دیگر تعمیر شدنی نبود و تعمیراتچیها جوابش کرده بودند. مثل مادربزرگم که دکترها گفتند حالا دیگر هرچه میخواهد میتواند بخورد؛ امروز و فردا رفتنیست. تلویزیون بزرگ ما اندازهی یک یخچال سنگین بود و هربار که خراب میشد، برای جابه جا کردنش ماتم میگرفتیم. بعد يادم باشد از يخچال هم حرف بزنم. چند روز بی تلویزیون میشدیم و بعد که تعمیر میشد، دوباره پایش می نشستیم. مادرم عاشق سریالها بود و غروبهای ماه رمضان هم اجازه میداد تلویزیونمان داد بزند و قرآن و دعا گوش میکرد. آخر آنقدر زن آرامى بود، هميشه مراعات چيزهايى را مىكرد كه براى ما بىخود و بىجهت بود. اينكه بلند نخنديم، بلند نوار گوش نكنيم، بلند حرف نزنيم؛ چراكه هميشه همسايهها، يعنى "ديگران" برايش از خودش مهمتر بودند. انگار او نفس مىكشيد تا ديگران در آرامش باشند. من تا آخرین روزهای جدا شدن از نوجوانی، مشتری همیشگی کارتونهای صداوسیما و البته کلاه قرمزی بودم و تا بعدها هم معدود سریالهایی را دنبال میکردم. سال هفتاد و سه بود که تلویزیون ما سوخت. آن تلویزیون بزرگ و قدیمی مرد. در طبقهای که من از آن میآیم طول میکشد تا چیزی تبدیل به آشغال و دورانداختنی شود. یعنی این طبقه تصور میکند که هرچیز معیوبی ممکن است زمانی به کار بیاید. از همین رو بعدها فهمیدم که چرا ما آنهمه قابلمه و ظروف داشتیم! تلویزیون سوخته را دور نیانداختیم و همچنان در اتاق پذیراییمان باقی ماند . مادرم یک توری سفید بزرگ رویش پهن كرد و یک گلدان با گلهایی مصنوعی روی سرش گذاشت. حالا بی تلویزیون شده بودیم. بعد فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته و اکران شد. چهاردهسالی داشتم و با یکی از خواهرانم به دیدن فیلم رفتیم. سینما مملو از جمعیت بود. مخلوطی بود از کودک و جوان و میانسال و حتى پيرها. با هر حرکت و حرف کلاهقرمزی جمعیت از خنده میترکید. در سکانس آغازین فیلم، خالهی کلاهقرمزی روی پشتبام خانه دنبال کلاهقرمزی میگشت و به جعبهی خالی تلویزیونی از کارافتاده میرسید. در همان لحظه من و خواهر بزرگم ناخودآگاه به يکدیگر نگاه کردیم! دیالوگها که شروع شد، من کمی وحشت کردم. انگار کسی زندگی من و مادرم را برای "ایرج طهماسب" تعریف کرده باشد و حالا کل سینما دارند به من و مادرم و تلویزیون خراب ما میخندند. خالهى كلاهقرمزى لهجهى تند گيلكى داشت و شبیه مادرم حرف میزد. بعد کلاهقرمزی به مدرسه رفت. با الاغ حرف زد و اینکه چرا همه پشت سر او حرف میزنند! و خرابکاریهایش و بازهم خندههای مردم و من بیشتر توی خودم و صندلیام فرو میرفتم. فیلم به سکانس نشستن کلاهقرمزی در مقابل مغازهی تعمیرات وسايل خانگی رسید.
تعميراتچى: پسرجون چیميخوای صب تا حالا اومدی اینجا نیشستی برو دنبال کارت؟!
بچه جون مگه تو تو خونهتون تلویزیون نداری؟ ها؟
كلاهقرمزى: تیلفیزیون دارم ولی همش دیفاره! منم توش می خوابم
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!
اینجا دیگر بغضم ترکید و اشکهایم آرام جاری شد. حالا مىفهمم كه چرا هنوز كه هنوز است وقتى گريه مىكنم با خشم اشك مىريزم. سالها بعد دانستم که نام طبقهام چیست و چرا به آن فرودست میگویند و چرا ما تلویزیون نداشتیم وچرا آن همسایهی ما، با آن لهجهی غلیظ فارسی و بوی ماهی و کبابی که از خانهشان پرواز میکرد و آن ماشین "دوو"ی آلبالوییرنگ، تلویزیون رنگی داشتند و تلویزیونشان حتی از راه دور کنترل میشد! آن دیالوگ کوتاه کلاهقرمزی و تعمیراتچی همچنان سالها برایم چالشبرانگیزترین دیالوگ، پیرامون زندگی طبقهی فرودست باقی ماند.
این همه تیلفیزیون داری خب روشن کن نگن خسیسی!
حالا بیست سال از آن زمان گذشته است. از هجده سالگی رابطهام با تلویزیون قطع شد. تا به امروز هم در خانهام تلویزیون ندارم و نخواستم که داشته باشم. تلویزیون برای من تبدیل به بلندگوی سیستمی شد که به شکلهای مختلف در حال کنترل است و برای اینکه بهتر کنترل کند نیاز به شستو شوی مغزی دارد. بعدها خودم تبدیل به بخشی از این كمدى/تراژدی شدم. مصاحبه میکردم و یکبار هم نشد، بنشینم و تا انتها ببینم که چه گفتهام و چطور بودهام. همچنان كه هميشه از ويدئوهاى آواز خواندنم بيزارم و عموما پس از انتشار كار، با خودم قهر مىكنم و از هرچه كه انجام دادهام منزجر مىشوم و در جمع دوستان و آشنايان اجازه نمىدهم که در حضور من كارهاى مرا گوش كنند. هنر معشوقهاىست كه سرانجام بايد با ديگران تقسيم شود اما وقتى تقسيم شد، ديگر از آن تو نيست!
شاهین نجفی
دربارهی بخشی از من و گذشتهای که آنرا مشتاقانه و سخت بر دوش میکشم...
این همه تیلفیزیون داری روشن کن نگن خسیسی!
مرگ پول منه که تو جیبته پفیوز
خرداد ۱۶، ۱۳۹۴
بطری نوشابه
این روزها یاد گرفتیم که چطور به فقر و جهل و ستم بخندیم. با اسیدپاشی و تجاوز و ... لطیفه بسازیم.
اما اون روزها کسی با فرو رفتن نوشابه در ماتحت هموطنش نخندید.
اون روزها بلد نبودیم با فاجعه جک بسازیم. کهریزک به شدت دردناک و گریهدار بود ... یادت هست؟
ما هم هنوز مثل دیوانهها برای یه مشت دیوانهتر از خودمون روایت تلخ نوشابه رو فریاد میزنیم. اما فقط برای یه عده که هنوز یادشون هست. اونهایی که مصالح و منافعشون سد شرافتشونه میگن شعاره و ما میگیم شعوره و یه کمی وجدان تاریخی... با اینکه همون جنبش هیچوقت مطالباتش مطالبات طبقهی فرودست نبود ... ش.ن.ل.ع
اجرای زنده ترانه بطری نوشابه - کنسرت آمستردام شاهین نجفی
Botrie Nooshabeh - YouTube
Live (Amsterdam, Podium Mozaïek) May 23, 2015
Botrie Nooshabeh - YouTube
Live (Amsterdam, Podium Mozaïek) May 23, 2015
اشتراک در:
پستها (Atom)





