آنها نه دين دارند و نه آزادهاند...كاسبند!
آبان ۰۲، ۱۳۹۴
مهر ۲۶، ۱۳۹۴
قمرالملوک وزیری - مرضيه
۱ - من هيچگاه از قمرالملوك وزيرى سخن نگفتم. از او كه يكى از جدىترين نمادهاى مدرنيتهى ايرانى و عروج زن از دخمهى تاريك تاريخ تا قلب اجتماع ايرانست وچقدر لازم است تا مخاطب من جنس اصل را بشناسد. اين مهم را در يك جلسه انجام خواهم داد.
۲ - چند روز پيش سالمرگ بانو مرضيه بود. اگر تلاش كنيم تا "آوازهخوان" را در مقام آفريننده، هنرمند و نمود واقعى روح تاريخ بفهميم، بايد به مرضيه بازگرديم كه لوگوس آواز ايرانى بود؛ تا سرها به سالها در حسرت يگانگىاش مويه كنند.
۳ - كافىست تا با نام اين دو پرندهى اساطيرى روى زندگى حشراتى كه اين روزها در مقام هنرمند وابسته داخلى يا خجسته خارجى، خود را به فروشنده و هنر را به آدامس و مخاطب را به خريدارى نادان تبديل كردهاند، نور بياندازيم و به واقعيت مفاهيم نزديكتر شويم.
۲ - چند روز پيش سالمرگ بانو مرضيه بود. اگر تلاش كنيم تا "آوازهخوان" را در مقام آفريننده، هنرمند و نمود واقعى روح تاريخ بفهميم، بايد به مرضيه بازگرديم كه لوگوس آواز ايرانى بود؛ تا سرها به سالها در حسرت يگانگىاش مويه كنند.
۳ - كافىست تا با نام اين دو پرندهى اساطيرى روى زندگى حشراتى كه اين روزها در مقام هنرمند وابسته داخلى يا خجسته خارجى، خود را به فروشنده و هنر را به آدامس و مخاطب را به خريدارى نادان تبديل كردهاند، نور بياندازيم و به واقعيت مفاهيم نزديكتر شويم.
مهر ۰۵، ۱۳۹۴
هما روستا
مهتاب[هما روستا](رو به دوربين): ما مىريم تهران. براى عروسى خواهر كوچكترم. ما به تهران نمىرسيم. ما همگى مىميريم!
"مسافران" بيضايى با اين منولوگ سهمگين"هما روستا" آغاز مىشد.
يادش گرامى باد
"مسافران" بيضايى با اين منولوگ سهمگين"هما روستا" آغاز مىشد.
يادش گرامى باد
مهر ۰۳، ۱۳۹۴
جنگيدن تا سرحد مرگ
زندگى تلخ و غمگين و زيبا و شاد و دردناك و شيرين است، اما يك فرصت است. فرصتى براى ديدن، تجربه كردن و فهميدن! كسى ميگفت براى نابودى يك آدم سه اتفاق كافىست: مهاجرت، جدايى و مرگ عزيز! من در ده سال گذشته همهى اينها را تجربه كردم. سه بار كل زندگيم نابود شد و دوباره شروع كردم. رفيقى گفت بهترين ضربهها، ضربههاى مالىست، چونكه داشتههايت را به تو يادآورى مىكند. بدترين تهمتها را زدند و ادامه دادم. تهديد به قتل و بمبگذارى و تحت فشار قرار دادن اقوام و...ادامه دادم. اما سرم پيش تاريخ بالاست كه در برابر هيچ سيستمى كرنش نكردم و تلاش كردم مستقل باشم و به همين دليل زبانم دراز است . اما بگذار اعتراف كنم كه در داشتن رفقايى ناب بسيار خوششانس بودهام. رفيق كه مىگويم نه چاكرم، نوكرم الكى! نه امروز هوراكش و فردا فحاش! نه امروز فدايى و فردا خائن! رفيق يعنى كسى كه در شرايط سخت در كنار تو است. اينچنين رفيقى را بايد بالاى سرت بگذارى. حالا خوشحالم كه هنوز كتاب "وقتى خدا خواب است" را به فارسى تمام نكردهام. تمام اين داستانها را بايد بنويسم.
اينها را به تو مىگويم تا بدانى هيچ بهانهاى براى كوتاه آمدن و كم آوردن ندارى! از هرجا بريده شويم، از همانجا دوباره رشد خواهيم كرد. من در شرايطى نيستم كه شعار بدهم پس مرا باور كن. شجاعت فقط جنگيدن با يك نظام و حتى ابتذال عمومى و دين و خرافه نيست! شجاعت جنگيدن تا سرحد مرگ براى اثبات خويش است! از اينكه در اقليت هستى ، از اينكه در جامعه تنها هستى، از اينكه همه درگير شكم و كمر هستند و تو را نمىفهمند و چه و چه و چه، نترس! اينها يعنى بايد انگيزهات براى ديدن، تجربه كردن و فهميدن بيشتر شود.
رفيق و برادرت ش.ن
رفيق و برادرت ش.ن
مهر ۰۲، ۱۳۹۴
جشن قربانىكردن حيوانات
مادرى كه نوزادش را كول گرفته، روى خون حيوان سربريده شده خم مىشود و انگشتش را نيم وجب در خون حيوان فرو مىكند و به پيشانى كودك مىمالد ! همين خانم پنج صبح، در صف اول تئاتر اعدام مىايستد و همان كودك فرداروز يا بالاى دارست، يا صندلىكِش و جلاد صحنهى اعدام . اينها ندارها هستند. نه آموزش ديدهاند و نه آگاهى دارند. بندگان! آنها كه سعادت خود را در آسمان مىجويند. خون حيوان قرار است سياهى هستىشان را پاك كند و گوشتش شكمشان را سير! اما آنها كه دارند، مثل هميشه شيك و مجلسى مىكشند! اينها نذرىبدههاى طبقهى بالااند. همانها كه در اعياد اسلامى با نذرى و صدقه و خيريه، گناه يك سال چاپيدن حاجى آقاى خانه را پاك مىكنند. پسران و دخترانشان هم همان ريچكيدزهاى سلفىبگير، همان نوكيسههاى چيپ، همان تجسم ابتذال مطلق اجتماعىاند. سينهعملىها، پورشهسواران پوچ، سيكسپكهاى برنزه از رنج مردم. يا همان خوشسبيلها، رنگىها، شادها و همدستهايى كه جامعهى غرق شده در فقر و فلاكت را به خنده تشويق مىكند. بايد با تمام وجود و بيرحمانه نه فقط اينها، كه أساطيرشان را به سخره گرفت. بايد اين بربريت مدرن، اين وحشىگرى سازماندهى شده را نشانه رفت، سنتى را كه نه شعور تاريخى دارد و نه كمكى به هستى و وجود آدمى مىكند. چه فرق مىكند كه عضوى از گلهاى انسانى و يا از گوسفندان باشى؟ با همين منطق(قربانى كردن در راه خدا و رهبر و حزب و گروه) مىتوان هزاران نوجوان آموزش نديده رادر جنگ روى مين فرستاد و قربانى كرد. با همين منطق مىتوان جهادى و انتحارى ساخت و به همين شكل فاشيسم متبلور مىشود.حمله به كشيش و خاخام و آخوند راه به جايى نمىبرد وقتى ابزار بازى آنها همچنان تقديس مىشود. اگرچه سير عقلانى شدن جامعه ايران نامحسوس و آرام و جديد است، اما نمىتوان آنرا انكار كرد. نبايد دلسرد شد. نگاه كنيد امروز قمهزدن ديگر مانند ٣٠ سال پيش در جامعه عادى نيست. امروز محرم به يك جشن توخالى و عارى از ارزشهاى انقلابى تبديل شده است. مداحها براى جلب توجه جوانان دست به دامن مبتذلترين بخشهاى موسيقى پاپ شدهاند و كم مانده باباكرم بخوانند! اينها يعنى جريان عقلانى شدن انسان ايرانى در حال پيشروىست، هرچند آرام، هرچند سخت! از هرجا شروع كنيم مفيد است. با جشن قربانىكردن حيوانات، با اين وحشيگرى اجتماعى مقابله كنيد. اجازه ندهيد كه فرهنگ خون و خشم و بربريت به فرزندانمان و به نسلهاى بعدى منتقل شود.
شهریور ۲۲، ۱۳۹۴
شاهرخ زمانى
شاهرخ زمانى مرد. به همين راحتى! از بيمارى مرد. در زندان مرد! دهها، هزاران نفر، ميليونها نفر ديگر را نيز مىكشند. بايد سكوت كنيم. گاندى در خشتك ماست! سربلند و آرام ايستاده و نظارهگر است. سكوت مىكنيم. رجالهها و لكاتهها سكوت كنيد. صلحطلبهاى حقوقبگير سكوت كنيد. روشنفكرهاى خودفروخته سكوت كنيد. هنربندان واداده سكوت كنيد. همهى شما همدستها كه در اين ابتذال عمومى شريك دزد و رفيق قافلهايد و براى يك مشت پول سكوت كردهايد همچنان سكوت كنيد. بگذاريد كارگران و فرودستان و بىچيزان تكليفشان با اين كثافت عمومى، با اين بىشرافتى اجتماعى روشن شود. تفاوت بزرگىست ميان شما بىهمهچيزان و بىچيزان!
شهریور ۰۹، ۱۳۹۴
پرولتاريا
برای نان که زجری شد و زنجیری، تا ما بردگان، ما بیچیزان، ما بینامان، ما فرودستان، ما نادیدهشدهگان، ما کارگران و زحمتکشان رنجی را تاب بیاوریم که تقدیر و تقصیر ما نبود و نیست. باش تا اشکمان خشمی شود دامنگیر خدایگان و آنگاه از دخمهها، سیاهیها و سایههای دشنه و دشنام بر زمین میخزند و “نیستی“ میان همگان تقسیم خواهد شد! پرولتاریا چیزی نیست که ندانی و نشناسی اما این کافی نیست. معیار این است: هرآنچه که وضع موجود را توجیه، تثبیت و تایید کند واقعی و عقلانی نیست. هرچه که رادیکال نیست، اینگونه است!
موزیک ویدئو پرولتاريا - شاهین نجفی
Proletariat - Music Video
Music: Shahin Najafi
Mixing and Mastering: Majid Kazemi
Cover: Ali Baghban
SoundCloud
iTunes
CD Baby
Google Play
Amazon
Proletariat - Music Video
Music: Shahin Najafi
Mixing and Mastering: Majid Kazemi
Cover: Ali Baghban
SoundCloud
iTunes
CD Baby
Google Play
Amazon
پرولتاريا
از رنجى خسته ام كه از آنِ من نيست
بر خاكى نشسته ام كه از آنِ من نيست
با نامى زيسته ام كه از آنِ من نيست
از دردى گريسته ام كه از آنِ من نيست
در انتظار طعم تلخ مكدونالد
پشت شيشه هاى فستفود در صفم
زير شير باز نفت شركت توتال
لاى چرخهاى پورشه در كفم
خشكيده از برق رولكس تو
شاد از شادى قرص اكس تو
برف زير چوب اسكى تو شمشكم
آب ميشوم، شرم كهريزكم
موش خيس و خسته از زجر جوبها
دلخوشم به خرده خيرات خوبها
پادويى پاره زير پاى بورسم
با فلك در فلاكت تو كورسم
ثبت شد در تناقض دوام ما
گور جد حرفها و پيام ما
از رنجى خسته ام كه از آنِ من نيست
برخاكى نشسته ام كه از آنِ من نيست
با نامى زيسته ام كه از آنِ من نيست
از دردى گريسته ام كه از آنِ من نيست
توى جنگ له زير چرخ تانكها
در زمان صلح غرق قرض بانكها
پول خردى در قعر جيب ها
يك چك مچاله دست نانجيب ها
سود كار و بار و نبض كارخانه ام
حاشيه ترين محله، آشيانه ام
پنج صبح روى دار كُرد ميشوم
با بلوچ و لر شكنجه، خرد ميشوم
تَركِ تُرك تارك از زبان مادرى
يك اروميه نمك به زخم آذرى
خون و رگ زيرپوست سفيد تو
گور جد وعده ها و وعيد تو
از رنجى خسته ام كه از آنِ من نيست
برخاكى نشسته ام كه از آنِ من نيست
با نامى زيسته ام كه از آنِ من نيست
از دردى گريسته ام كه از آنِ من نيست
از رنجى خسته ام كه از آنِ من نيست
بر خاكى نشسته ام كه از آنِ من نيست
با نامى زيسته ام كه از آنِ من نيست
از دردى گريسته ام كه از آنِ من نيست
در انتظار طعم تلخ مكدونالد
پشت شيشه هاى فستفود در صفم
زير شير باز نفت شركت توتال
لاى چرخهاى پورشه در كفم
خشكيده از برق رولكس تو
شاد از شادى قرص اكس تو
برف زير چوب اسكى تو شمشكم
آب ميشوم، شرم كهريزكم
موش خيس و خسته از زجر جوبها
دلخوشم به خرده خيرات خوبها
پادويى پاره زير پاى بورسم
با فلك در فلاكت تو كورسم
ثبت شد در تناقض دوام ما
گور جد حرفها و پيام ما
از رنجى خسته ام كه از آنِ من نيست
برخاكى نشسته ام كه از آنِ من نيست
با نامى زيسته ام كه از آنِ من نيست
از دردى گريسته ام كه از آنِ من نيست
توى جنگ له زير چرخ تانكها
در زمان صلح غرق قرض بانكها
پول خردى در قعر جيب ها
يك چك مچاله دست نانجيب ها
سود كار و بار و نبض كارخانه ام
حاشيه ترين محله، آشيانه ام
پنج صبح روى دار كُرد ميشوم
با بلوچ و لر شكنجه، خرد ميشوم
تَركِ تُرك تارك از زبان مادرى
يك اروميه نمك به زخم آذرى
خون و رگ زيرپوست سفيد تو
گور جد وعده ها و وعيد تو
از رنجى خسته ام كه از آنِ من نيست
برخاكى نشسته ام كه از آنِ من نيست
با نامى زيسته ام كه از آنِ من نيست
از دردى گريسته ام كه از آنِ من نيست
Proletariat
I’m tired of an agony that doesn't belong to me
I’m sitting on a land that doesn't belong to me
I’ve lived with a name that doesn't belong to me
I’ve cried from a pain that doesn't belong to me
In waiting for the bitter taste of McDonald's
Behind the fast food windows I'm in the line-up
Under the Total company’s open tap of petrol
Within the Porsche wheels I'm yearning
Stunned from the sparkle of your Rolex
Happy from the happiness of your ecstasy tablet
I'm the snow under the ski pole in Shemshak
I melt; I am Kahrizak's shame
A wet and tired mouse from the gutter’s torment
I'm gratified with the little alms from the good people
I'm a torn gofer under the stock market’s feet
I'm in the race with the universe for misery
Our durability was registered in contradiction
The hell with our words and our message
I'm tired of an agony that doesn't belong to me
I'm sitting on a land that doesn't belong to me
I've lived with a name that doesn't belong to me
I've cried from a pain that doesn't belong to me
In the war squashed under the tanks wheels
In peacetime drowned under the banks loans
Spare change in the depth of the pockets
A crumpled cheque in the hands of the dishonest
I'm the profit of the labour, the load and the pulse of the factory
The most marginalized neighbourhood; my nest
Five in the morning on the gallows I become a Kurd
Tortured alongside Baluch and Lur, I get shattered
Departure of the Turk departed from mother language
An Urmia, salt on Azari's wound
Blood and vain under your white skin
The hell with your promises and arrangements
I'm tired of an agony that doesn't belong to me
I'm sitting on a land that doesn't belong to me
I've lived with a name that doesn't belong to me
I've cried from a pain that doesn't belong to me
I’m tired of an agony that doesn't belong to me
I’m sitting on a land that doesn't belong to me
I’ve lived with a name that doesn't belong to me
I’ve cried from a pain that doesn't belong to me
In waiting for the bitter taste of McDonald's
Behind the fast food windows I'm in the line-up
Under the Total company’s open tap of petrol
Within the Porsche wheels I'm yearning
Stunned from the sparkle of your Rolex
Happy from the happiness of your ecstasy tablet
I'm the snow under the ski pole in Shemshak
I melt; I am Kahrizak's shame
A wet and tired mouse from the gutter’s torment
I'm gratified with the little alms from the good people
I'm a torn gofer under the stock market’s feet
I'm in the race with the universe for misery
Our durability was registered in contradiction
The hell with our words and our message
I'm tired of an agony that doesn't belong to me
I'm sitting on a land that doesn't belong to me
I've lived with a name that doesn't belong to me
I've cried from a pain that doesn't belong to me
In the war squashed under the tanks wheels
In peacetime drowned under the banks loans
Spare change in the depth of the pockets
A crumpled cheque in the hands of the dishonest
I'm the profit of the labour, the load and the pulse of the factory
The most marginalized neighbourhood; my nest
Five in the morning on the gallows I become a Kurd
Tortured alongside Baluch and Lur, I get shattered
Departure of the Turk departed from mother language
An Urmia, salt on Azari's wound
Blood and vain under your white skin
The hell with your promises and arrangements
I'm tired of an agony that doesn't belong to me
I'm sitting on a land that doesn't belong to me
I've lived with a name that doesn't belong to me
I've cried from a pain that doesn't belong to me
شهریور ۰۴، ۱۳۹۴
پناهندگى هديه نيست، يك حق است
بيش از ششهزار پناهنده در فرار از جنگ و فقر و تجاوز، بدون آب و خوراك و سرپناه در راه اروپا هستند.
Refugee Status is Not a Gift, it's a Right
More than 6000 refugees are on the way to Europe without water, food and shelter, escaping war, poverty and rape.
More than 6000 refugees are on the way to Europe without water, food and shelter, escaping war, poverty and rape.
مرداد ۲۷، ۱۳۹۴
ديوار جان لنون / پراگ
اين ديوار، ابتدا يك ديوار معمولى بود، اما در دورهى تسلط حزب كمونيست در دهه هشتاد ميلادى بر كشور چكسلواكى، تبديل به نماد مبارزه با سانسور و فشار دولت شد. جوانان و دانشجويان با گرافيتى و اشعار لنون، رژيم را به چالش كشيدند. كمونيسم دولتى اين جوانان را مشتى اوباش، معتاد و الكلى و ديوانه خطاب مىكرد. اين ديوار ساده هنوز پابرجاست. ياد زيباى جان لنون هنوز در قلب ميليونها انسان آزادىخواه زنده است، اما از كمونيستهاى دولتى تنها كابوسى تلخ به جا مانده است!
مرداد ۱۸، ۱۳۹۴
اشتراک در:
پستها (Atom)








