مهر ۰۹، ۱۳۹۳

در ستایش عشق


In Praise of Love

در ستایش عشق

انسان بدون آب و غذا و عشق می میرد. پس تنفس چه؟ عشق، نفس است. عدالت و آزادی و لذت در برابرش شکست می خورند، چرا که عشق را عدالتی در کار نیست و جز بند و رنج روزافزون، انسان را چیزی نصیب نمی شود. این یک امر حتمی ست بانو. حتم در این که یقینا تو بهتر و خوب تر از من هستی. اجازه بده بر سر اینکه چه چیز خوب است و درواقع خوبی یک قرارداد است بحث نکنیم. یکی از بزرگ ترین ضعف های من این است، وقتی می خواهم با تو از عاشقانه هایم حرف بزنم پرت می شوم به کودکی ام. مدام باید حالم را با کودکی ام توضیح دهم تا قابل فهم شود. از آن جهان طبیعی حرف می زنم. جهان واقعی انسان رشد نیافته ی بدون فهم. جهان آدم بزرگ ها، جهان دو دو تا چهارتاست. عالم بازی ها و نقاب ها و خنده و گریه های مصنوعی ست. نه مثل گریه های من و تو و خلوت مان. نه حتی مثل جنگ و جدل های بچگانه ی مان. که آنجا به هیچ لبخندی اعتمادی نیست و هرکس دستت را امروز فشرد، فردا احتمالا آنها را به ساطور می سپارد. نباید از یاد ببری. آدم ها بدند؟ نه نه نه. آنها فقط از یکدیگر متنفرند. به دلایل مختلف و گاهی بدون هیچ دلیلی. آدم ها گاهی به تنفر نیاز دارند. اینطور بودنشان معنا پیدا می کند. با تنفر و ساختن دشمن، وجودشان جدی گرفته می شود. حالا ببین تو چقدر دشمن داری و چقدر از دشمنانت متنفری. من عده ای را می شناسم که نام و صدا و صورت من برای شان از هر عذابی دردناک تر است. بعضی ها قابل فهمند و بعضی ها را نمی فهمم. اما نمی توانم از هیچکدام شان متنفر باشم. فقط تعجب می کنم. و بعد تو به من می گویی که خب بچه جان زنگ خونه شون و وقت قیلوله می زنی و می ری اونور کوچه کمین می کنی و بعد که میان فحشت میدن، می زنی با سنگ شیشه شونم میشکونی و با چشای ورقلمبیده وامیستی و نگاشون می کنی که چی؟!!! که هنوز فکر می کنم هفت ساله ام و تاوان شرارت کودکی ام را اینبار نه یک خانواده که جامعه باید پس بدهد و پس می دهد. بعد می افتم روی سینه ات و آنقدر فشارت میدهم که تمام بغض هایم خالی شود. شانه هایم عریض تر می شود. ریشم پرپشت تر. مرد می شوم. مرد. تو بخند. از آن مردها که بوی پیاز و آبگوشت می دهند و موی سینه شان از بالای پیراهن جوانه زده است. سرخ می شوی. از آن مردها که سبیل های از بناگوش دررفته دارند. بس کن خره. اینها که مزاح است. همینقدر اگر آغوشم بزرگ باشد که تنها تو در آن اندازه شوی، کافی ست برای من و این یک حتم جدی دیگر است که دوستش داری. که یادبگیرم چگونه صبوری کنم.                                                                           ه