اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳

بند ۳۵۰ اوین - گابریل گارسیا مارکز

Shahin Najafi


First point: The story of the Evin prison ward 350 was painful and agonizing. Left and right are not for prisoners, in prison the common word is imprisonment. They are in hunger strike now.

Second point: This short article is important. The writer without fear of Gabriel Garcia Marquez’s mourners, describes him from a perspective of someone who admires and praises the dictatorship. The discussion is still open: The artists’ position towards politics and politicians. When the sharp blade of criticism lands on the neck of the famous and popular Marquez, then the situation of the Iranian artist is clear as his only demand from bowing to the government is permission to publish a book. It is however important to draw a hypothetical borderline between the art of the artist and his social/political character so that his art’s dynasty doesn’t get wasted. The situation will stink at a time when the social bipolars, the political prostitutes and the pen-striker newbies, will encourage yesterday’s artist and today’s beggar in his crashing path with applauds and whistles. I’m talking about unicellulars that from the brain's prospective are multi-sexual and possibly have revolting suffixes such as journalists and similar titles pinned to their foreheads. In any case, we will read the article again so that we are conscious of the viruses surrounding us.

http://bbc.in/1k2T0ZY

نکته اول: ماجرای بند۳۵۰ اوین دردناک بود وبغض آور. زندانی دیگر چپ و راست ندارد و آنجا حبس حرف مشترک است حالا در اعتصاب غذا هستند. نکته دوم: این مقاله کوتاه ،مهم است. نویسنده بدون ترس از سوگواران گابریل گارسیا مارکز، او را از پرسپکتیو یک انسان مجیزگو و ستایشگر دیکاتوری تشریح می کند. بحث همچنان باز است: چگونگی موضع هنرمندان نسبت به سیاست و سیاستمداران. وقتی تیغ تیز نقد روی گردن مارکز مشهور و محبوب فرود می آید دیگر وضعیت هنرمند ایرانی که انتهای خواستش از خم شدن در برابر حکومت اجازه ی چاپ یک کتاب است مشخص است. البته مهم است میان هنر هنرمند و شخصیت اجتماعی/سیاسی او مرزی فرضی بکشیم تا دودمان هنرش بر باد نرود. اما آنجا قضیه بوی تعفن می گیرد که bipolar بایپولارهای اجتماعی و نشمه های سیاسی و نوچه های قلم کش (بر وزن قمه کش) هنرمند بزرگ دیروز و دریوزه ی امروز را با کف و سوت در مسیر سقوطی اش تشویق می کنند. یاخته هایی تک سلولی را می گویم که اتفاقا از جهت مغزی چندجنسیتی اند و احتمالا پسوندهای تهوع آور ژورنالیست و امثالهم را نیز به پیشانی سنجاق کرده اند. به هر روی مقاله را دوباره می خوانیم تا حواسمان به ویروس های اطرافمان باشد. ش.ن.ل.ع